حال و حوصله ی اینجا آمدنمان هم انگار شده مثل دانشگاه رفتنمان ......
دو هفته در میان آنهم فقط یک روز ....
اصلا ما از این به بعد می خواهیم فقط چهارشنبه ها برویم دانشگاه .....
گور ِ بابای برنامه نویسی ِ پیشرفته و معادلات دیفرانسیل ِ پنجشنبه ها ......
از لج ِ آن مردک ِ الاغ ِ هیز هم که ۴واحد ناقابل ما را انداخت و این ترم هم ۷ واحد ناقابل ِ دیگر سر افرازمان خواهد کرد سه شنبه ها را هم بی خیال می شویم .....
یکشنبه دوشنبه ها هم که فاز نمیدهد آدم فقط به خاطر یک درس فیزیک و ریاضی این همه راه را تا آن خراب شده برود ...!
اصلا به کسی هم هیچ ربطی ندارد که ما چهارشنبه ها هیچ کلاسی ندارم !!!!
پرتمان کردید اصلا ....
برای کار دیگری اینجا آمده بودیم ....
از جانب رفیقمان جناب شعبده باز دعوت شده ایم به یک بازی محض ِکردن .....!
ما این ۵ نفر را اگر در خیابان دیدیم حتما بغلشان می کنیم حالا میخواهند راه بدهند می خواهند ندهند .... در هر صورت ما راه ِ خودمان را پیدا می کنیم !
۱-به علت فساد اخلاقی این گزینه حذف شد ...!!!
۲-رت باتلر .....حتی اگر شده از توی کتاب یا از توی بغل ِاسکارلت اوهارا بکشیمش بیرون !
۳-برادرمان را ..... به خاطر تمام دلتنگی هایش که میانمان فاصله انداخته ..... چون این روزها هیچوقت توی خانه راه نمیدهد که بغلشان کنیم ..... البته خودش نه ها ! .....غرورمان !!!!
۴- چه میدانیم شاید یکروز هم خودمان را وسط خیابان یکهو غافلگیرکردیم .... خدا میداند !
۵-
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اگرکمی تا قسمتی برای یکبار هم که شده نوشته هایمان را دقیق بخوانید به این موضوع پی خواهید برد که درگزینه ی ۱ دو نفر را بغل کردیم ....
پ.ن : عزیزم هیچ خری نمی تواند جای مرا پر کند ! ( این یکی مخاطب خاص دارد )